نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩

بعد از شش ماه گرفتاریهایی که دستم را بسته بودند برای نوشتن ، دوباره برگشتم که سلام کنم به همه مهربانانی که مشتاقم همیشه و همیشه برای پیامهای عزیزشان .

البته اگر این بار آقا/خانم دزده  دست از سر شعر های من بردارد... چند بار که دوستام اطلاع دادند که شعر هایم را به اسامی ناشناس در سایت های دیگر دیده اند باورم نشد تا اینکه خودم سر زدم و از همین جا رسما " گوشزد می کنم که در صورت اصرار بر این کارمنتظر عواقب سخت آن باشند . به هر حال امیدوارم که همگی ما در این ماه مبارک درون را خانه دوست کنیم .

 

 غزلی راکه می خوانید  زمان سرایشش بر می گردد به سال ٨١

هر چند قدیمی ست اما دعوتید به نقد :

 

 

 

 

محبوس در هراس اتاق و عبور جن

با رقص پرده های عمودی دلن دلن

 

یک زن به حالت همه روز های بعد

طرح شکم طبق طبق افتاده زیر گن

 

مردی میان جمجمه اش راه می رود

مردی که فکر می کند این خانم اوپن-

 

آنقدر خانم است که آوازه لبش

از حافظیه پر شده تا آخر بِزِن*

 

سلولهاش را سرطان لیس می زند

DNAاش کلاف کثیفی ست هر چه ژن-

 

داردحقارت است وهیولای هرزگی

افتاده روی هیکل هستیش و هن و هن...

ََُّّ

 

بازنده بزرگ که یک قرن پیشتر

از وست مونت آمده با آلبوم کوهن

 

زانو زده در آینه و گریه می کند

حرفی نگفته پشت لبانش که ..مِنّ و مِن...

 

من دارم از وجود خودم دست می کشم

این بیست و پنج ساله امروز پا به سن

 

                *

پیچیده در ملافه سردی که سالهاست...

پیچیده در دهان اتاق عطر بتهوون