نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩

امروز هفت ماه تمام است کافرم

از تو جنین مشترکی هست در سرم

ته مانده های مذهب خود را همین دو ماه

در کاسه گناه تو بالا می آورم

با نسخه ای مرا به تماشا گذاشته ست

تزریق زیر جلدی افکار مادرم

هرگز به من اجازه ندادند فکر را

این قرص های لعنتی خواب آورم

این روزها تمام حواسم به کودکی ست

که شهر را به هم بزند در برابرم

 

آقای ایگرگ آمده با گوشی و تفنگ

باید معاینه بشود ذهن لاغرم

بالابلند چشم قشنگ, حیا ندار

عریان نگاه کن به حواس معطرم

شرمندگی کلمه برای نوشته ها

از این چرندیات تو بایست بگذرم

اصلا قرار بو دتو سبز و سفید و سرخ ...

از خواب های قهوه ای تو مکدرم

می خواهی اشهد کلمات مرا ولی

من مرده ام درست در این سطر آخرم ...

اسفند 85