نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸

به نام خدا

در نیمه شب تجلی رمضان برای تو می نویسم که کلید روزهای تازه را در دست داری ،تو را با چهره ای محض و محجوب تماشا می کنم . تو که به روزهای کوچک من وسعت داده ای !

هر چند خسته ام ، هر چند از چهره های محو و مخفی دارم بیزاری می جویم اما وقتی آن دل شجاع و نیرومند را مجسم می کنم خود را بزرگ احساس می کنم ، احساس می کنم که بار این همه خستگی را در پناه شانه های شجاع تو به دوش کشیدن بسیار بسیار آسان است .

امروز بسیار خندیدیم به جهل و جهود عده ای که نان سالوس و ریا می خورند و به عادت های ماه و سال دچارند ، ندیده ای اما نوع و جنس این خنده ها هم تماشایی ست . این سرور من نتیجه ی یک پیروزی بزرگ وجدانی است . به مرحله ای از آرامش رسیده ام که نپرس . من نمی خواهم قربانی فرو رفتن در آب های تیره و تار باشم ، می خواهم آزاده باشم و آزادگی یعنی روح غنی داشتن ، یعنی نهراسیدن از ناشناخته ها یعنی آدم لکنت نگیرد وقتی حرف ها از میان مه و بوران به طرفش می آیند ...

و شعر :

در معرض حواس سیاه و سفید ها

لبهای باز و بسته به وعده وعید ها

امسال هم سه سال ، سه روبان سرمه ای

هاشور گریه آور تحویل عید ها

امسال هم درخت گران شد چرا که نه -

بازار داغ هیزم و آز پلیدها

نسل بشر به شانه قلیایی زمین

خنثی شده ست در جریان اسیدها

تقویم را ببین مثلا سال نو شده

تنها شدیم با بغلی از جدیدها

در این اتاق سرد سه در چارقفل شعر

تف کرده است روی حیای کلیدها

"من" و" شما" همین کلمات درشت تر

ترسیده ایم از قد این نارشیدها

"من" جمله ایست معترضه، مشت محکمی ست

توی دهان هرزه ابن ولیدها

از فعل می رسی و می آیی کلافه ایم

فکری بکن به حال دل نا امید ها

آماده ام که چشم ببندم به این همه

تهدید ها و همهمه ها و اکیدها

یک نامه پست کن به همین شاعر فقیر

در قرن قحطسالی شیخ مفیدها

***

درمعرض حواس سیاه وسفید ها

خالیست رد بای تو در سررسیدها

فروردین 86