نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩

نه جذامی ام و نه تیفوس دارم ؛

 فقط نقاب های وحشت روز هالوین را به چهره زده ام .

من آدمی که از رنگ های دنیا ، نژاد پرستانه به بی رنگی ادبیات رو آورده ام ، بهتراست مرا باهمین نقاب ها تحمل کنید؛

  و گرنه نقابم را بردارید ؛

تا به طرزی ادیبانه بگویم که شما کیستید !!

 

 

 

به بهانه تولدم غزلی را می گذارم که  یک سال پیش در همین روز گفته ام  از دوستانی که آن را  شنیده اند و نسبت به آن لطف داشته و بهتر از من حفظ کرده اند عذرخواهی می کنم .

 

  

وجبم کن ببین که سی انگشت از قد هرزگیم سر رفتم

کمرم را بگیر محکم تر...دیگر از زندگیم  در رفتم

 

آخر بیست سالگی هایم ، تف به لیوان بچگی هایم

ریختم بر درندگی هایم ، همه ی عمر را هدر رفتم

 

روز ،شلوار خانواده شدم، شب شد و از خودم پیاده شدم

تازه سرباز بین جاده شدم ، من که عمری کلاغ پر رفتم

 

شیشه از نئشگیم افتاده ، خواجه حافظ به بیم افتاده

از میان بساط موروثی به ژن مستی پدر رفتم!  

 

 

رو به همسایه های بن بست و زخمی از نسخه های پیوست و

سایه ام در به روی من بست و من بی سایه لای در رفتم!

 

 حرف ها طعمه هست و در این بین...همه با صاد شاد و من با غین

دوستانم به صید حورالعین ، من به قاف و شکار پر رفتم

  

غم یک عده دودکش دارد ، درد من سوزش شپش دارد

بر سر من طبیب آوردند، من به تزریق درد سر رفتم!

 

 زندگی ام پریدن مگسی از سر شانه های اعدامی

زیر برچسپ های بد نامی ، به هم آغوشی خطر رفتم

 

چشم هایم خلیج - آور- دید ، مژ ه هایم بسیج - آور دید

پلک بستم بر آب مروارید...توی مرگی عمیق  تر رفتم!