نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱

 

 

آشپزخانه اتاق فکر من است ؛

 صورتم را پنهان می کنم پشت کدوها  و آرام آرام تیز می کنم چاقویم را پشت نعلبکی مادر بزرگ.توی این آشپزخانه آدم متفکری شده ام ، باید چاره ای بیاندیشم برای کرم نزدن نخودها!  باز شدن راه آب، چیدن سفره شام که شوهرم دستهایش را به هم بمالدو لبخند دنباله داربزند به علاقه ی بشقاب ها..

حالا می فهمم فیلسوف ها چقدر فکر داشته اند !!

 

 

 

 

زنی انار ترک خورده ، زنی جنازه ی سر گردان

دوباره بقچه ی بغضش را لگد زده وسط باران

 

اگر چه جنگل موهایش پر از پرنده ی پاییز است

ولی ادامه ی گیسویش رسیده است به تابستان!!

 

صدای ریختن روحش ، دل برهنه و مجروحش

لبی که خشک  و رها مانده به بند بوسه ای آویزان

 

دهان بسته ی یک مشت و حرامزاده ی زرتشت و

شب ضیافت شلاق و... زنی مجسمه ی ایران!

 

به رختخواب تو آباد و  به خاطر تو فرحزاد و

نبات شاخه ی شیراز و فروغ دربدر تهران

 

که درد، مهریه اش باشد، که گریه در ریه اش باشد

چروک های خیالش در اتوی روسری اش پنهان!

 .

.

مذکر است و چه کم دارد ، همین که زیر شکم دارد
همین که آب و علف دارد، برای زندگی اش انسان!


 

در آفتابه شنا کردن ، به مستراح دعا کردن

مگس پرانی از اندام مقدس دو سه تا شیطان

 .

.

 زن است و دامن غم دارد ، نگفته است و ورم دارد

به گردنش غم پیچانی ست شبیه گردنه ی حیران!

 

بده به من تب دستت را ، بریز ریمل مستت را

بیا که حوض رها باشی به جای پنجره ی زندان...

 

.

.

.

 آقای امین احراری لطف داشته اند:

  تاملی بر شعری از فاطمه قائدی

 









نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱

 

 

My tears will never dry

 Behind my painted smile

 

This world is not my home

Love  is danger zone

 

Some hearts are better left unbroken