نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳

 

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد...

 دی ماه شد گفتم قلمی تر کنم به سرمای مؤکُد زنی شاعر که آرزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذیش آب شد؛ او که در سراسر تابوتش/جریان سرخ ماه گذر دارد/و عطر های منقلب شب/خواب هزار ساله اندامش را/آشفته می کنند...مهم نیست هشتم یا پانزدهم دی ماه چشم باز کرده باشد به درد هایش ، مهم این بود که آمد با دهانی شلوغ از سوال ها و جواب ها ، تا  رقص در جشن جذامی ها تا "این خانه سیاه است" تا جایزه نخست جشنواره اوبرهاوزن که برای یک زن ایرانی آن زمان افتخاری بزرگ بود تا بگوید:

"این جایزه برایم بی تفاوت بود . من لذتی را که بایدمی بردم از کار برده بودم . ممکن است یک عروسک هم به من بدهند . عروسک چه معنی دارد ؟ جایزه هم عروسک است! "

مهم نیست تسلطش به زبانهای آلمانی، ایتالیایی، انگلیسی  و فرانسوی  .. و نه اینکه  سال ۱۳۴۴ یونسکو  فیلمی نیم ساعته از زندگی اش تهیه کرده... مهم نیست از او به جز شعر ، دو سناریو برای فیلم ، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است ......  مهم این است که بعدها نامش را از کتاب شاعران ایران و جهان حذف کنند .. که بعد ها  ... که بعد ها ...

 

 

 

من از همان روز هایی که  کتاب " اولین تپش های عاشقانه ی قلبم " را خواندم  ذهنیتی برایم پیش آمدکه تکرار حالتی بود که پس از خواندن کتاب "کوری" ساراماگو برایم پیش آمد و باعث شد  نقدی روانکاوانه بر آثار و شخصیت فروغ بنویسم که  به قید حیات آن را همین جا خواهم آورد. تحلیل روانشناختی در کنار دیگر شیوه‌‌های نقد، می‌تواند سرنخ های بسیاری را برای فهمیدن و حل مسائل و معماهای یک اثر در اختیارمان قرار دهداما با تمام این احوال آگاهی توأمان از روانشناسی و ادبیات دو اصل مهم برای افرادی است که در این شیوه از نقد فعالیت می‌کنند. چرا‌که بسیاری از کسانی که به نقد روانشناختی انتقاد کرده‌اند، یا پژوهشگران ادبی بوده‌اند که اصول روانشناختی را به طور کامل درک نکرده‌اند، یا متخصصان روانشناسی بوده‌اند که ادبیات را به‌عنوان هنر درک نکرده‌اند.

به هر حال این کتاب  شامل نامه های فروغ فرخزاد به همسرش -پرویز شاپور- است در سه برهه ی :   پیش از پیوند/ زندگی مشترک / پس از جدایی /

بخشی ازیک نامه ی فروغ به پرویز شاپور را با تامل بخوانید:

 ..آه اگر در اینجا  دیر وجود داشت من بدون شک می رفتم و راهبه می شدم حس می کنم که چیزی مرا بی اختیار به طرف مذهب و خدا می کشد دلم می خواهد همه ی لذت های دنیوی را زیر پا بگذارم و خرد کنم. دلم می خواهد قوی تر از طبیعت بشوم . دلم می خواهد سر تا پا نور و محبت باشم و خاطره ی زندگی گذشته ام را با پناه بردن به بی خودی وهوس رانی خراب نکنم . پرویز برای من همه چیز تمام شده . تنها زندگی مانده ، زندگی با بازی های مکررش من ازخودم وحشت دارم. من هیچ وقت نمی خواهم با خودم تنها بمانم  زیرا تو در من زندگی می کنی و تو مرا به گریه می اندازی . هر چه در اطرافم وجود دارد مرا می لرزاند . دلم می خواهد حرف هایم را باور کنی . اینها حرف نیست . پرویزبه خدا ناله و فریاداست. از بس به دروغ گفتم که هیچ غصه ای ندارم دیوانه شدم همه ی زندگی ام درد است... درد. نمی دانم عظمت مفهوم این کلمه را درک می نی یا نه ؟ وقتی می گویم درد تو به دردی فکر نکن که جسم انسان ممکن است از یک بیماری شدید بکشد .. نه.. روحم درد می کند و دلم می خواهد خودم را یک مرتبه راحت کنم . پرویز تو دیگر رفتی مثل ابری که آهسته از روی آسمان گذر می کند و چشم های مردم با حیرت در زیبایی آن خیره می شود . نمی توانم به دنبالت بیایم زیرا وجود خودم را مثل یک زهر کشنده برای کشتن خوشبختی تو می دانم. تو رفتی و زندگی من از نوازش های تو تهی شد  اما یادت هست .. روزها ...و شب ها ...و دقیقه هاو لحظه ها  .. و گریز من. توی اتاق می نشینم سرم را میان دو دست می گیرم و به خودم می گویم نه نه ، نه نه دیگر نباید به او فکر کنی . او مثل آب بخار شده او مثل خورشید غروب کرده فکر کن او نبوده و نیست اما صورت تو جلوی چشم هایم چرخ می خورد.. پرویز به خدا بدبخت هستم و این بدبختی مثل شرابی مرا مست می کند . این بدبختی اعصاب مرا تبخیر کرده تو را می خواهم و نمی خواهم، نمی خواهم زیرا بدبختی را از من می گیری...

 

دستخط

 

 

برای آنها که باوردارند تنها صداست که می ماند:

 

 هفت شعر ازفروغ با صدای خودش

 

و   ...   فیلمی  از مراسم خاکسپاری

 

-  -  -  -  -   -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -

 

با این حس، شعری از من بخوانید :

 

درد تو ریخت در تن من مثل آبله

مانند قرص خوردن زن های حامله

 

دردی که تشت های بتادین به رقص رفت ..رفت....ر.. ف.. ت..

مستی به لب رسید و نفهمید قابله !

 

در دردهای خود "ه" ی تانیث داشتم

دوشیزه ی رشیده ی البته کامله !‌!

 

شرعا جذام و آبله درد برابریست

وقتی طبیب غرق شده در مغازله

 

از مستی ام به جنبه ی تفریح می رسد

هر راهزن که راه ببندد به قافله

 

بر گریه های تیمی من  رحم می کنند

آنان که زنده اند به شوق معامله

                ..

 

تو حکم کردی و همه ی برگ ها تکید

 تنها به من رسید همین برگ باطله

 

دردت دوباره آمد و من را به سجده برد

ناف مرا برید غمت ، بین نافله



یلدای چشم های تو تحویل می شود

در فاضلاب های همین شهر فاضله

 

با آب معدنی و هوا مست می شویم

البته کافی است همین دردها ... بله!

 

روزی ریاضیات به این کشف می رسد

روزی که حل شود ته لیوان معادله ...