نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤

.........

و همه نوشتند که

ق ی ص ر

ر ف ت

و ماتلخ مانده ایم

با رابطه حروف

و چینش چند کاشی پشت سرمان

که با نیامدن بازدم ها فاصله دارد

و

باید آنهایی را که هستند دریابیم

شاعر سپید موی آقای مهدیخانی مجرد با باغ گیلاس تازه به دنیای مجازی ورود کرده اند با او باشید.(از لینک های من قدم رنجه کنید)

 

و شعری مقدس :

اسم شناسنامه ای ات جابجا شده

یک گوشه چسپ خورده وجایی جداشده

اصلا درست نیست که تو دست برده ای...

اصلا چطورسنّ تو این گوشه جا شده ؟

حالا بلند قدتر و زیباتر و بزرگ ،

مردی جسور جای تو از عکس پا شده

تو توی این لباس نظامی عقاب نه ،

یک غنچه بین این همه گلهای واشده...

دل جز ء کوچکی ست برای رهاشدن

وقتی که ذره ذره تنت مبتلا شده

دستت منوری شده دربادهای داغ

دستی که خسته از قفس شانه ها شده

امواج رادیو سر هم جیغ می کشند

صالح شهید...نه...نشده....یا... چرا شده

درآخر تشهد مادر خبر رسید

جبران چند سال نماز قضا شده؟

زنهای خانه کفش تورا جفت میکنند

پایت اگر چه طعمه خمباره ها شده

مردان ده بر آب روان حجله ساختند

دستان خواهران تو زیر حنا شده

حالا شناسنامه تو سنگ ساده ایست

آنجا به نام کوچک تو اکتفا شده

اینگونه تکه های اونیفرم خونی ات

پرچم برای صلح دراین روستا شده !