نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱

 

 

سلام به همه دوستان مهربان و فرهیخته ام !

می خواهم در این پست شما را مهمان کنم به اشعاری از دوستان بزرگی که حتی شاید نام کوچکشان را هم نشنیده باشید با دیدن این نامها تصور نکنید اسیر فرضیه های فمنیستی هستم که برای جنسیت -ا ز جنبه عقلانی وشعور منفرده - هیچگاه تمایزی قائل نبوده ام 0

آمده ام تا ثابت کنم - خصوصا به کسانی که در دیار حافظ بزرگ می پندارند برای ملکه و تنها شاخه نبات بودن باید مجال رشد و پروانگی را از همجنسان گرفت - کسانی هستند که به زودی کلاه از سر ادعای بعضی بر می دارند ، بزرگند و این بزرگی اسباب تفاخرشان نیست .نمونه اش هم همین شاعر 8 ساله دبستانی مریم هاشم پور :

وبازیگری تنها

در میان انبوه بازیگران

و من اولین کسی که تا آخر

نمایشنامه را می خوانم

مهم نیست

نمایشنامه را آب برده است

آخر چه کسی بازیگر نقش اول را از آب می گیرد؟

تاریخ من شنا بلد نیست

ومن به سوگ می نشینم مرگش را

و یک رباعی هم بخوانید از مادرش زری قهارترس :

از عشق اگر کسی خبر داد بیا

نیرنگ و ریا که رفت بر باد بیا

ترسم که فریبت بدهند این مردم

از چهره نقابها که افتاد بیا

////////////////////////////////////////////////////////////////

و این دو کار هم از شاعر توانا خانم ندا مقدم :

چشمهایت را که می بینم

دو تا ویرگول

برای خوابهایم کم می آورم!

*

1می روم

تابستان کهنه ام را روی ایوان پهن کنم

و قرض بگیرم برای شام امشب

دو تکه خاطره - که شاید بیات-

و ماه

باز هم مرا خواب دیده /نمی بیند

2...

                                 خسته

در پلکان خوابهایت

                               می نشینی

و فال حافظ را فوت میکنی

به خودت

          به پنجره

                     به سیب

3 تبخال ماه

به لبهای تو هم رسیده است !

///////////////////////////////////////////////////////////////

این شعر زیبا هم از لیلا محمودی است :

خطوطی که تو را

بی تردید

کنا رمن می نشاند

از هیچ خیابان کاغذی رد نمی شود

بیشتر بایست

تا من روی دیوار کوتاه

سایه مردی بلند را دنبال کنم

که بر بستر خشک رودخانه بی جهت پارو میزند

من بودم که با بادبادکی بزرگ

از صفحه های روبرو رد شدم

حالاتا کی آرزوهای سبز نقاشی ات را قدم بزنم؟

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

و ندا هدایتی عزیز که تازه غزلهایش را روانه بازار کرده است با نام هوای غزل آلود

با هم می خوانیم یکی از غزلهایش را :

بغضم گرفت و داد زدم نه نرو علی

آخر چرا تو...ها...تو که شاگرد اولی ؟

چیزی نمانده است به پایان درسها

کم کم قرار هست که جشن مجللی

گوشت به حرفهای من اصلا نبود نه؟!

تنها تو فکر توپ و تفنگ و مسلسلی

خندیدی و به سمت خدا رفت دستهات

یعنی که راضی ام به رضای تو یا علی

شاید صدای سبزخدا بود در دلت:

اصلا چرا هنوز هم اینجا معطلی

حالا لباس جنگ به تن کرده بودی و

می خواستم دوباره بگویم نرو... ولی!

....

برگشته ای کبود ولی سر بلند تر

مثل هوای شرجی و تبدارجنگلی -

که زخمی تبر شده و مانده در خزان

مسموم شعله های پر از اشک خردلی !

آه ای درخت زرد تناورنگاه کن

لبریز از شکوفه نمدار تا ولی

کم کم تو را هوای پر از شیمیایی .. آه ...

مثل غروب ماهی تالاب انزلی ...

هر تاولی ستاره شد و رفت تا خدا

برپا کند برای تو جشن مفصلی

یک آسمان ترانه شدی : شعر شعر شعر

یک شاخه گل نشاند تورا روی صندلی

پیچیده است عطر تو انگار در کلاس

یعنی هنوز هم که هنوز است اولی