نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٢


 بهمن ماه در تهران برای اولین بار در ایران جشنواره ای در حمایت از نوعی خاص از شعر برگزار شد و همزمان بااین گرد همایی کتابی  با عنوان:
 "گریه روی شانه تخم مرغ"
 به چاپ رسید و در اختیار شاعران قرار گرفت در قسمتهایی از مقدمه
 این کتاب به قلم استاد محمد علی بهمنی آمده است :


"چرا نمی دانم؟ چرا نمی دانم غزلی را که ظرفیت هایش مرا به تحسین
وا می دارد را باید پست مدرن بنامم؟ شما که غزلی دیگر و به باور من
چرایی بی چرا را آغاز کرده اید [که جز این هم اگر می بود تایید حافظ
بزرگ هم چیزی به بی چیزی آن نمی افزود] چرا دلخوش به مقدمه
 کسی هستید که بی مقدمه خود، دلخوش به پیدایی شماست ؟!.. "


اما اینها را نگفتم تا پنجره ای باز کنم به تعریف و تمجید ها و تملق
ها بلکه آمده ام با تمام علاقه ای که به این سبک شعر دارم و خود گم
شده ام را در آن می یابم نگاهی داشته باشم گذرا به جریانی که این
 روزها دارد این موجود نوپا را به ورطه نابودی می کشاند .


در شعر معاصر و خاص تر غزل بر اساس تفکیک هر دهه ، شاعرانی
که به دنبال دریچه ی متفاوتی بودند ، تقلید و ایستایی را به شدت دور از
تفکرات خود می دیدند و عاقبت بسیاری از هنجار های جاری راشکسته
 و از فضا های سنتی حاضر می گریختند و این روند ادامه داشت تاهمین
 امروز که عد ه ای از شاعران فدایی !! و پیشرو جریان شعر امروز را
 به دست گرفته اند و بی باکانه پیش می روند ....اما تا کجا ؟
تا آنجا که هیچ همراه و دلسوزی برایش نماند الا خودش . نمی خواهم
بگویم تمام این بی مهری ها مر بوط به عفریته هایی است که این شعر را
 در آغوش کشیده ،چه درهمیشه تاریخ چنین مقاومتهایی در برابر جنبشی
جدید بروز کرده است اما این به آن معنا نیست که هیچ کس مقصر نیست
وهمچنان پیشروی شود در سرایش آن کارهایی که چهره واقعی اینگونه
شعر را مخدوش کند و هیچ ارگانی حاضر به حمایت معنوی و مادی از
آن نشود تا جایی که استاد بهمنی ها را هم از دست بدهد.


پس بیایید این بار عاشقانه تر به این کودک نگاه کنیم، دست از منیت ها
بشوییم ، مقدس مابانه نگاه نکنیم اما تقدس شعر را هم لکه دار نکنیم
به دنبال راهی باشیم برای ایجاد خط قر مز هایی که وحیانیت شعر با
دریدگی کلمات از میان نرود که فحاشی های کوچه بازاری شایسته شعر
 و شاعر نیست .

به امید آن روز که همین امروز است.


 ودر پایان شعرم را می آورم از همین کتاب :


.... و بسیار مجنون بیایید آنگونه که ندانید کیستید


شیراز - طوس بی اتوبانی که لازم است
او می رسد درست زمانی که لازم است !

                       ***
باران گرفته این اتوبوس برهنه را
کم کم مهی غلیظ تمامی صحنه را...


               .............
من توی این فضای مکعب شناوراست
یک روح منبسط شدهء گریه آور است


من روی صندلی ست ولی جور دیگری  
چشمش به جاده مانده به منظور دیگری


در راه هورت می کشد این چای سرد را
حل کرده توی تلخی آن قند درد را !


دردی که آمده بکند زعفرانی اش
باریک می خزد به تن استخوانی اش
.
.
در این فضای گیج محقر اضافه است
: باید پیاده اش کنی آقا- کلافه است
                  ***
با این نمای تلخ ، شکر/ آب می شوم
از پنجره به سمت تو پرتاب می شوم


باید پیاده راه بیفتم به شکل شرم
مانند دست وپا زدن یک شکار گرم


یک جسم هندسی شده ام تکه تکه مست
فرمولهای بهت زده دست روی دست


حسی که مست مست مرالمس می کند
با من سماع مولوی و شمس می کند


داری شروع میشوی از خون ساری ام
گلبول های منتشر اضطراری ام


داری سِرُم به خنده ی من وصل می کنی
این نسخه را مطابق با اصل می کنی


باید به زور درد شده حالی ام کنی
مثل خیال یک چمدان خالی ام کنی!
.
.
.


آهوی نارسی شده ام در هوای تو
چسپیده ام دوباره به ذهن عبای تو



فاطمه قائدی