نویسنده : فاطمه قائدی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱

 

 

باز هم زمستان ،  مثل همیشه پر از موجودات قطبی افاده ای ...

 

رگهایم جنون دارند و زندگی بیش از حد لذت ناک شده برایم این روزها

آنقدرکه بیشترمایلم به مرگ

 به گرگ مهربانی که به دندان بگیردم دردناک...

زندگی - بهشت حفاظت شده من دائم نگران است

 و برای این خیالهای خطر ناکم می ترسد.

 

و رباعی های نا مدرنم:

 

یک قبر دو لوکس آفتابی و عریض

مخصوص جنازه های بسیارعزیز!

این پارتی ارواح چه حالی دارد

گور پدر زندگی بی همه چیز!

 

 

باهق هق زن سکانس آخر پرشد

آغوش پتوی خونی ات سانسور شد

کپسول هوا فکر بدی کرد تو را

تا نان خبرنگارها آجر شد