![]() |
شعر مردمک تمناست |
نویسنده
فاطمه قائدی
آرشيو مهر ۸۸
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
پيوند ها
عبدالحميد رحمانيان
انجمن مجازی
عبدالرحيم سعيدی راد
محمد آتشی
کيوان براهنگ
سید مهدی موسوی
صالح سجادی
آتوسا حصارکی
مريم حقيقت
عبدالحسين انصاری
فاطمه ترابی
بهروز ياسمی
سمانه اسحاقی
محمد همتی
کلمه
بهرام کمالی
زهرا معتمدی
فاطمه شمس
رضا طبيب زاده
محسن رضوی
ساراشعر
اصغرمعصومی
علی اکبر رشيدی
حبيب حسن نژاد
تازه های ادبی
محمود برامکه
حمید رضا اکبری (شروه )
بهزاد بهادری
زهرا رئيس السادات
حامد رمضانی
شهرام ميرزايی
ر ضا پارسا
رويا ابراهيمی
دکتر کاووس حسنلی
فاطمه اختصاری
سيد مسعود حسينی
ليلا اکرمی
مهديخانی مجرد
سعيد بيابانکی
آرزو آقايی
حميد موذني
دکتر داوود بيات
خليل جليل زاده
مرتضی پارسا
حسين کدخدايی
محمدرضاخواجه پور
عليرضا خجو
پریا تفنگ ساز
فاطمه مرادی
علی حاجیان زاده
بنت الهدی صدر
فاطمه تفقدی
حمید سهرابی
شمس لنگرودی
علی باباچاهی
فلورا تا جیکی
شرقی
مرتضی
صدیقه حسینی
ایلام
وحیدطلعت
وحید پورداد
عمران میری
سیدمصطفی میرعبدالله
سالار
ابراهیم حسنلو
نجمه حسینی
حمید ملک زاده
اعظم سادات موسوی
موسی پاسدار
محمد نوروزیان
باربد
محسن رضوي
راديو رهياد
مرضيه شايسته نيا
حميد روزيطلب
رضا نيرو
زهرارييس السادات
غلامعلي خوشبخت
امين شفيعي
احمد رشید بیگی
كيوان برآهنگ
محمد جواد حسن شاهي
زهرااسماعيل زاده
رامين خسروي
امين احراري
شاعركوچولوي انجمنمون
سحرگرايي نژاد
نصير رضايي نژاد
مسيحا ابوعلي
حامد ابراهيمي
رامين خواجه پور
رضا رييسي
لاله شجاعي پور
محمد سيار
رضا آسيايي
صمد حسيني ايجي
محمد جواد اسدي
امير ميرزايي
محمد امين حسيني
وحيد يزدان پناه
راضيه شايسته نيا
عاطفه رحماني
خيرالله فضلي
آمار
RSS 2.0
به جای سلام...
به جای حرف....
به جای شاخه های سبز
از درخت سی ساله ای که پدر بزرگ نشانی امروزش را به بچه ها داده بود ....

شب تلخ از ریشه بیرون زدن
شب تکیه روی عصایی که نیست
سرم روی یک شانه ی بی سر است
شب گریه با چشمهایی که نیست
چه شهری که دارد مرا می برد
به بازار گرمی قزّاق هاش
خودم را به خونت گره می زنم
من و شیهه ی اسب در ساق هاش!
ستون های کاخی که ویران شده
که تاریخ افتاده از طاق هاش
چه شهری که هر روز لاغرتر است
برای پرستاری چاق هاش
شب چرتکه بودن و باختن
ترازوی خشمی که سنگین شده
من از بیستون سنگ می آورم
که هر کوچه ای یک فلسطین شده
دلم روستایی ست در حال کشت
که باید به خون آبیاری شود
رگم را به دست غمت می دهم
که اندام دنیا اناری شود
غمش ؟
غمش چسپناک است می گیردم
غمش؟
غمش مرزبان است هل می دهد
غمش؟
غمش ریسمان است می بلعدم
غمت؟
غمت چار فصل است گل می دهد!
پریدن ...پریدن... چه ترسی ؟؟که من...
که من کفش های خطر بوده ام
دلم شور پرواز را می زند
من ازاشک های خزر بوده ام
شب چنگ انداختن در هوا
هوایی که از خشم عریان شده
در آغوش من نعش آزادی است
که در ذهن تو تیر باران شده !
چه انگور تلخی که افتاده است
شب توبه های قدح نوش تو
چه صلحی که مستی فراهم کند
شب جبهه رفتن در آغوش تو
جهان چند تا نقطه ی روشن است
که تاریکی اش انحصاری شده
جهان من و تو همین شعر هاست
که در خوابمان مین گذاری شده
{همی دست بردیم دندان شدند
همی پا نهادیم پا... رنده شد
چو گفتیم گیسو پریشان کنیم
همی پوست از کله مان کنده شد!
ته قصه مان؟
ته غّّّصّّّهّّ مان......ماستی .......راستی!
دروغی که در مزه ی دوغ بود
جهان را کس دیگری خورده بود
ولی سهم این مردم آروغ بود!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٧/۱ - فاطمه قائدی
